حکایت| دزد شاعرها

حکایت

روزی روزگاری حکیم شاعر «انوری » از بازاری درحال گذشتن بود. ناگهان چشمش به جماعتی افتاد که دور یک مرد جمع شده بودند. نزدی کتر که شد فهمید، مردی که وسط جمعیت ایستاده کتابی در دست دارد و با صدای بلند دارد شعرهای آن را برای مردم میخواند.

 

جمعیت هم از شعرهایی که گوش م یکردند

ذوق زده شده بودند و با صدای بلند به آن

مرد آفرین م یگفتند. انوری که از این صحنه

تعجب کرده بود، خودش رابه مردی که کتاب

در دست داشت نزدیک کرد و گفت: «آفرین.

چ هقدرعالی. ببخشید م یخواستم بدانم این

شعرهایی که داری م یخوانی از کیست؟ » مرد

برای یک لحظه دست از شعرخواندن برداشت

و با قیاف های حق به جانب گفت: «ای نها

شعرهای انوری است که م یخوانم! »

انوری پرسید: «تو او را م یشناسی؟ » مرد کتاب

به دست نگاهی به سراپای انوری انداخت و

گفت: «بله. انوری خودم هستم. » انوری که

از برخورد مرد شعرخوان خیلی تعجب کرده

بود سری تکان داد و گفت: «شنیده بودم که

بعض یها شعر دیگران را م یدزدند اما ندیده

بودم که شاعر راهم بدزدند...

22 مرداد, 1401 19:8