داستانک طنز| چی می خوای پدرجان؟

داستانک طنز

برای کاری به ساختمان نیمه‌سازی رفته بودم. از پله‌های موقت بالا می‌رفتم که دیدم پیرمرد ژنده‌پوشی هم پشت سرم می‌آید. پرسیدم: «کاری داشتی پدرجان؟» گفت: «می‌خوام بیام بالا» گفتم: «بالا خبری نیست. خطرناکه.» دست در جیب کردم و اسکناسی کف دستش گذاشتم و خودم به طبقه بالا رفتم. چند دقیقه بعد که مشغول صحبت با اوستای بنا بودم دیدم پیرمرد نفس‌زنان بالا آمد. اوستا به من معرفی‌اش کرد: «آقای فلانی، صاحب ملک هستن»!

.

17 آبان, 1401 16:5