داستان کودک | دستبند گمشده

داستان کودک

مادرم می گفت: «دخترم اون دستبند برای دستت بزرگه. ممکنه توی راه بیفته. بذار بزرگ تر که شدی دستت کن.» ولی من دوست داشتم .....

مادرم می گفت: «دخترم اون دستبند برای دستت بزرگه. ممکنه توی راه بیفته. بذار بزرگ تر که شدی دستت کن.» ولی من دوست داشتم برای تولد نوشین دستم کنم. چون خیلی قشنگ است. هدیه‌ی پدربزرگ برای روز تولدم است. کنار خیابان منتظر اتوبوس ایستادیم. مامان می‌گوید: «دخترم توکیفت رو نگاه کن چیزی جانذاشته باشی.» می‌گویم: «نه مامان. نذاشتم. حواسم هست». ناگهان نگاهم روی مچ دستم خشک می‌شود. مامان می‌گوید: «چی شد؟ چیزی جاگذاشتی؟» بغض راه گلویم را بسته است. خانه‌ی نوشین نبود. تمام راه را گشتیم ولی توی خیابان هم نیفتاده بود. مامان حق داشت. گریه امانم نمی‌دهد. دختر کوچولوی دست فروشی جلو می‌آید و با دلسوزی می‌گوید: «بیا خاله برا دخترت دستمال کاغذی بگیر اشکاشو پاک کنه».مامان یک بسته دستمال کاغذی می‌خرد. یک برگ دستمال درمی‌آورد و به من می‌دهد. با [اوقات تلخی] می‌گوید: «نگفتم اون دستبند رو از الان نبند، بذار بزرگ تر شی. حالا هم کاریه که شده». دختر دست فروش که همچنان ایستاده و نگاه‌مان می‌کند، می‌گوید: «چی شده خاله؟ دستبندشو گم کرده.» مامان حواسش جای دیگری است. دختر دوباره می‌گوید: «دستبندتو گم کردی؟» در حالی که اشک‌هایم را پاک می‌کنم سرم را به نشانه‌ی تأیید پایین می‌آورم.دخترک لبخندی می‌زند و می‌گوید: «این که گریه نداره. افتاده بود کنار خیابون، برداشتمش دادم به اون آقا» و با دست به سوی مغازه‌ای اشاره می‌کند. مرد فروشنده در حال چسباندن برگه‌ کاغذی روی شیشه مغازه است؛ «یک عدد دستبند پیدا شده است. نشانی بدهید».

18 مهر, 1400 17:51